تبليغاتX
صبح

صبح

ای فارق سپیده ی ایمان ز شام کفر، باشد غیاب روی تو ما را، غیاب صبح.

روحم عطشناک است، باری بر دلم سنگینی می کند،
ای کاش می توانستم همچون ابر بهاری در فراقش زار بگریم شاید کمی از بار غم دلم کاسته شود و توانم کشید، این غم فراق را

ولی او خود غمگین تر است،
شکوفه های محبتم را نوازش می کند و در کنارشان می ماند و
با آب چشم و نور وجودش این شکوفه ها را به تربیت می نشیند تا که شاید بر بوستان عالم شکفته شوند

و من چه بیرحمانه می خشکانم این شکوفه ها را
و من چگونه بر آفتاب پشت می کنم و طلوعی را چشم به راهم، که او، نورش تمامی وجودم را در بر گرفته
و من در غفلتم

مولای من یک سال دیگر نیز گذشت!
این بار سریعتر و دهشتناک تر! برای من به سان برق بود و برای تو هر لحظه اش غربت بیشتر.
نمی توانم خودم را ببخشم، ولی از بخشش تو نا امید نیستم.

می دانم که 365 روز سالم را به یادت نبودم،
لا اقل آنچنان که دل مشغول روزمرگی هایم بودم، به یاد تو نبودم.
به درونم که می نگرم، صفای دلم سال گذشته بیشتر بود. اشک از گوشۀ چشمانم راحت تر سرازیر می شد ،ولی امسال را چه کنم ....
خدای من! بر ما مپسند که سالی دیگر را بدون دیدار او شروع کنیم. بر ما سخت است، سخت .... خدایا
نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط احسان| |
Page Rank Tool