صبح
ای فارق سپیده ی ایمان ز شام کفر، باشد غیاب روی تو ما را، غیاب صبح.
یازده بار شمردیم و یکی باز کم است
این همه آب که جاریست نه اقیانوس است
عرق شرم زمین است که سرباز کم است
---------------
امروز داشتم این دو بیت شعر را زیر لب زمزمه میکردم و وقتی به پایان مصرع اول میرسیدم دوباره از اولش شروع میکردم به خوندن.
ورد زبونم شده بود و طوطیوار تکرارش میکردم، مثل نواری که وقتی به آخرش میرسه دوباره برمیگرده و از اول شروع میکنه.
همینطور که داشتم با لحنها و آواهای مختلف برای خودم میخوندم و صدامو زیر و بم میکردم، نمیدونم چطور شد که یک دفعه توی مصرع آخر گیرافتادم و دیگه نتونستم ادامه بدم...
"... نه اقیانوس است عرق شرم زمین است که سرباز کم است"
شاید بیشتر از 100 بار با خودم زمزمه کرده بودم ولی...
ذهنم مشغول شد و دوباره افتادم تو وادی بحث و جدلهای درونی.
- عرق شرم!
- اونم عرق شرم زمین!
- زمین که جون نداره [البته در ظاهر[!
- پس چرا زمین شرم میکنه؟
- یعنی اشیاء و جامدات از من ِ انسان بیشتر امام زمانشونو میشناسن؟
- سرباز!
- چرا سرباز کمه!
- یعنی ایقدر سرباز کمه که زمین میخواد سرباز آقا باشه؟
- پس ما چیکارهایم؟
- انشا الله سرباز آقا میشیم.
- سرباز آقا؟
- سرباز آقا باید چطوری باشه؟
- تو اصلاً لیاقتشو داری؟
- خوب، حالا که تو شایستگیشو نداری، اینهمه آدم امام زمانی هست.
داشتم به قول معروف خودمو توجیه میکردم که مصرع اول اومد جلوی چشمم...
"این همه آب که جاریست نه اقیانوس است عرق شرم زمین..."
- اقیانوس!
- آب جاری!
- یعنی اینهمه آدم که دم از امام زمان میزنن...
...
به فدای مظلومیت و غربتت یا ابا صالح المهدی(عجل الله).
میدونم آقا جان که اگه یار و یاور باوفا داشتی و مردم واقعاً و از روی صدق دل
میخواستنتون، خدا اذن ظهور را میداد.
نمیدونم کی میفهمیم واقعاً یتیمیم.



