تبليغاتX
صبح

صبح

ای فارق سپیده ی ایمان ز شام کفر، باشد غیاب روی تو ما را، غیاب صبح.

قطعه‌ی گم شده ای از پر پرواز کم است‎
یازده بار شمردیم و‎ ‎یکی باز کم است‎

این همه آب که جاریست نه اقیانوس است‎
عرق شرم زمین است‎ ‎که سرباز کم است‎


---------------

امروز داشتم این دو بیت شعر را زیر لب زمزمه می‌کردم و‎ ‎وقتی به پایان مصرع اول ‏می‌رسیدم دوباره از اولش شروع می‌کردم به خوندن‎.
ورد‎ ‎زبونم شده بود و طوطی‌وار تکرارش می‌کردم، مثل نواری که وقتی به آخرش ‏می‌رسه دوباره‎ ‎بر‌می‌گرده و از اول شروع می‌کنه‎.
همینطور که داشتم با لحنها و آواهای مختلف‎ ‎برای خودم می‌خوندم و صدامو زیر و بم ‏می‌کردم، نمی‌دونم چطور شد که یک دفعه توی‎ ‎مصرع آخر گیرافتادم و دیگه نتونستم ‏ادامه بدم‎...
‎"... ‎نه اقیانوس است عرق شرم‎ ‎زمین است که سرباز کم است‎"
شاید بیشتر از 100 بار با خودم زمزمه کرده بودم‏‎ ‎ولی‎...
ذهنم مشغول شد و دوباره افتادم تو وادی بحث و جدلهای درونی‎.
‎- ‎عرق‎ ‎شرم‎!
‎- ‎اونم عرق شرم زمین‎!
‎- ‎زمین که جون نداره [البته در ظاهر‎[!
‎- ‎پس‎ ‎چرا زمین شرم می‌کنه؟‎
‎- ‎یعنی اشیاء و جامدات از من ِ انسان بیشتر امام زمانشونو‎ ‎می‌شناسن؟‎
‎- ‎سرباز‎!
‎- ‎چرا سرباز کمه‎!
‎- ‎یعنی ایقدر سرباز کمه که زمین‎ ‎می‌خواد سرباز آقا باشه؟‎
‎- ‎پس ما چیکاره‌ایم؟‎
‎- ‎انشا الله سرباز آقا‎ ‎می‌شیم‎.
‎- ‎سرباز آقا؟‎
‎- ‎سرباز آقا باید چطوری باشه؟‎
‎- ‎تو اصلاً لیاقتشو‎ ‎داری؟‎
‎- ‎خوب، حالا که تو شایستگیشو نداری، اینهمه آدم امام زمانی هست‎.

داشتم به قول معروف خودمو توجیه می‌کردم که مصرع اول اومد جلوی چشمم‎...
‎"‎این همه آب که جاریست نه اقیانوس است عرق شرم زمین‎..."
‎- ‎اقیانوس‎!
‎- ‎آب جاری‎!
‎- ‎یعنی اینهمه آدم که دم از امام زمان می‌زنن‎...
‎...

به فدای مظلومیت و غربتت یا ابا صالح المهدی(عجل الله‎).
می‌دونم آقا جان که اگه یار و یاور باوفا داشتی و مردم واقعاً و از روی صدق دل
‎می‌خواستنتون، خدا اذن ظهور را می‌داد‎.
نمی‌دونم کی می‌فهمیم واقعاً یتیمیم‎.
‎‎‎‎‎‎




نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1387ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط احسان| |
Page Rank Tool