صبح
ای فارق سپیده ی ایمان ز شام کفر، باشد غیاب روی تو ما را، غیاب صبح.
ناگهان می رسد از ره چه بترسی، چه نترسی! شبحی بی قد و اندازه که پر کند آفاق جهان را آشکارا و نهان را و در آن لحظه موعود در آن ابر و در آن دود آذرخشی ست که بر بام سرای تو سراید و دهد پاسخ هر چیز که خواهی چه بپرسی، چه نپرسی. ناگهان می رسد از ره چه بترسی، چه نترسی!
نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت
5:33 بعد از ظهر توسط احسان| |


