صبح
ای فارق سپیده ی ایمان ز شام کفر، باشد غیاب روی تو ما را، غیاب صبح.
من کنت مولاه فهذا علی مولاه آری... ... و اکنون تو را فرا می خوانم تا در چنین روزی با قلبی آکنده از مهر و صفا و دلی سرشار از امید به آمدنش و دست در دست هم، یک صدا پروردگارمان را صلا داریم که: اللهم عجل لولیک الفرج
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین / بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو / کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب / کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست / این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست / سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند / گویا عزای اشرف اولاد آدم است
خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
پرورده ی کنار رسول خدا حسین
کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا / در خاک و خون طپیده به میدان کربلا
گر چشم روزگار بر او زار می گریست / خون می گذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک / زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردند کوفیان / خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و می مکید / خاتم ز قحط آب، سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد / فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم / کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا
آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی / وین خرگه بلند ستون بی ستون شدی
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه / سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت / یک شعله برق خرمن گردون دون شدی
کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان / سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک / جان جهانیان همه از تن برون شدی
کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست / عالم تمام غرقه ی دریای خون شدی
آن انتقام گر نفتادی به روز حشر / با این عمل معامله ی دهر چون شد
آل نبی چو دست تظلم برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند
برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند / اول صلا به سلسله ی انبیا زدند
نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید / زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند
آن در که جبرئیل امین بود خادمش / اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند
بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها / افروختند و در حسن مجتبی زدند
وانگه سرادقی که ملک محرمش نبود / کندند از مدینه و در کربلا زدند
وز تیشه ی ستیزه در آن دشت کوفیان / بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند
پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید / بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند
اهل حرم دریده گریبان گشوده مو / فریاد بر در حرم کبریا زدند
روح الامین نهاده به زانو سر حجاب
تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب
چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید / جوش از زمین بذروه ی عرش برین رسید
نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب / از بس شکست ها که به ارکان دین رسید
نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند / طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
باد آن غبار چون به مزار نبی رساند / گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
یکباره جامه در خم گردون به نیل زد / چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش / از انبیا به حضرت روح الامین رسید
کرد این خیال وهم غلط که ارکان غبار / تا دامن جلال جهان آفرین رسید
هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند / یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند
ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر / دارند شرم کز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آید ز آستین / چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند
آه از دمی که با کفن خونچکان ز خاک / آل علی چو شعله ی آتش علم زنند
فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت / گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند
جمعی که زد بهم صفشان شور کربلا / در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند
از صاحب حرم چه توقع کنند باز / آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند
پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار / خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار
موجی به جنبش آمد و برخاست کوه / ابری به بارش آمد و بگریست زار زار
گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن / گفتی فتاد از حرکت چرخ بیقرار
عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر / افتاد در گمان که قیامت شد آشکار
آن خیمهای که گیسوی حورش طناب بود / شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل / گشتند بیعماری محمل شتر سوار
با آن که سر زد آن عمل از امت نبی / روحالامین ز روح نبی گشت شرمسار
وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد
بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد / شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند / هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد
هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید / هرجا که بود طایری از آشیان فتاد
شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت / چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد / بر زخم های کاری تیغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان / بر پیکر شریف امام زمان فتاد
بی اختیار نعره ی هذا حسین زود / سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول
این کشته ی فتاده به هامون حسین توست / وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی / دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست / زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
این غرقه محیط شهادت که روی دشت / از موج خون او شده گلگون حسین توست
این خشک لب فتاده دور از لب فرات / کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
این شاه کم سپاه که با خیل اشگ و آه / خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست
این قالب طپان که چنین مانده بر زمین / شاه شهید ناشده مدفون حسین توست
چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد
کای مونس شکسته دلان حال ما ببین / ما را غریب و بی کس و بی آشنا ببین
اولاد خویش را که شفیعان محشرند / در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین
در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان / واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین
نی ورا چو ابر خروشان به کربلا / طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین
تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر / سرهای سروران همه بر نیزه ها ببین
آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام / یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین
آن تن که بود پرورشش در کنار تو / غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین
یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد
کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد / بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد
خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک / مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
خاموش محتشم که ازین شعر خون چکان / در دیده اشگ مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز / روی زمین به اشگ جگرگون کباب شد
خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست / دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب / از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین / جبریل را ز روی پیمبر حجاب شد
تا چرخ سفله بود خطائی چنین نکرد
بر هیچ آفریده جفائی چنین نکرد
ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای / وز کین چها درین ستم آباد کرده ای
بر طعنت این بس است که با عترت رسول / بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای
ای زاده ی زیاد نکرده ست هیچ گه / نمرود این عمل که تو شداد کرده ای
کام یزید داده ای از کشتن حسین / بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای
بهر خسی که بار درخت شقاوتست / در باغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای
با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو / با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای
حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن / آزرده اش به خنجر بیداد کرده ای
ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشر درآورند

آن گاه که جان و جهان در سکوت نیستی و پوچی؛ خزیده بود، طنین مدهوش کننده ای در فضای عدم کائنات پیچید و کوهسار مرده ی وجود بشریت را لرزاند، غبار نشسته بر دل مسلمین را زدود و افلاکیان را به وجد و سرور واداشت.
آری، این نوا، نوای خوش پیغمبر بود که بر بالای جحاز اشتران فریاد می کشید:
نوای افلاکیش، آسمان تیره از جهلِ مردمان را شکافت ، پروبال گرفت، به اوج رسید و اینک ما شکوه پروازش را به نظاره نشستیم . قطره قطرۀ اشک شوقمان در انتظار وارث غدیر و فرزند برومندِ امیر غدیر است. 


