صبح
ای فارق سپیده ی ایمان ز شام کفر، باشد غیاب روی تو ما را، غیاب صبح.
شيعه آنست كه در محضـر ربّ احدي شيعه آنست كه از بهر ولي الله خود شيعه آنست كه در راه علي گام نهد شيعه آنست كه با عشق حسن كار كند زينت مهر دلش؛ سجده ي سجاد شود صبر را پيشه ز كاظم بَرد و رحم و صفا زهد را از در رحمت ز جوادش طلبد باشدش هيبت و حُسن حَسن او را سرمشق شيعه آنست، حزين از غم مهدي باشد گر شود غيبت مولايش، طولاني چند پاسباني حرم جز حرم اهل نبي شيعه آن نيست كه ما زمزمه ي لب بكنيم مشکِ چشمانِ کوچک عباس توضیح: این شعری که برای تان گذاشته ام، سروده ی حودم نیست. بلکه از اشعار یکی از دوستان من است.
شيعه آنست كه آلوده به عصيان نشود
برده ي چشم و زبان و دل و نفسش نشود
افتخارش بود و مايه ي ننگش نشود
پيرو خط دروغين كژي ها نشود
جز حسين، نام دگر، بر دل او حك نشود
طالب علم جز از باقر و صادق نشود
طائر بام كسي جز شه مشهد نشود
جز نقي؛ روشني راهِ دلش، كس نشود
مايه ي حزن دل يوسف زهرا نشود
در سور و فرحش، غاضب و غمگين نشود
بر دل محكم او، شك قدمي ره نشود
از بر شيعه؛ يقينم كه جايز نشود
آدمي، جز به عمل پيرو مهدي نشود
آب بر بوسه ی پدر می داد
لب زينب ـ کبوتر احساس ـ
ذکرِ امّن يجيب سر می داد
جگر مجتباييش مشهود
گوشه ی چشم های طوفانی
سينه ی کربلاييش هم بود
در وجود صبور، پنهانی
شب قدر است و آرزو بسیار
آب بر حسِّ کوچه می ریزد
شاید از بوی خاک دیگر بار
پدرِ خاک از زمین خیزد
کوچه خالی ز ازدحام امّا
بر زمین مانده چند کاسه ی شیر
نکند باز از وفور وفا
نذرِ بابا شود نصیب اسیر؟
اشک بود و دعا، نگاه و نگاه
تا پدر ناگهان سفر نکند
دید مادر نشسته چشم به راه
یافت دیگر دعا اثر نکند
روی قرآن گشوده بود به تیغ
گشته تذهیب او، گل لبخند
سوره هایش به خطِّ خون و دریغ
آیه ها را بریده بند از بند!
مستحب است در شبِ احیا
پیش چشمان گشودنِ مصحف
اهل ایمان گرفت قرآن را
بر سر خود ز کوفه تا به نجف...



