تبليغاتX
صبح

صبح

ای فارق سپیده ی ایمان ز شام کفر، باشد غیاب روی تو ما را، غیاب صبح.

...

مانده ام که چه بگویم! از چه ! از کجا ! با چه کلمات و جملات و عباراتی!
واژه های اندوخته در ذهنم، یارای آن ندارند که برای تو جلمه ای بیافرینند!
دستانم و این انگشتان ناچیز، قدرت برداشتن قلم ندارند.
توانم نیست که از تو بگویم، از غمت، از غصه ات، از چه بگویم؟!
از خودت؟!
از پدرت؟!
از همسرت؟!
از حسینت؟!
از زینبت؟!
از فرزندت مهدی؟!

ماتم گرفته ام. سینه ام دیگر توانایی پاسداری از قلبم را ندارد. دلم آتش گرفته!

مگر تو "بضعة الرسول" نبودی؟! چرا آن نابکاران دیو صفت، این چنین کردند با وجود نازنینت؟!
مگر تو میوه ی دل پیامبر نبودی، همان پیامبر رحمت؟!
مگر تو "ام ابیها" نبودی؟!
مگر نو ...

و باز عاجزم از گفتن این همه ظلم ...

افسوس که سخن را یارای بیانش نیست
و صد افسوس که کسی توان شنیدنش نبود ...

چشمانم بی تاب شده تا مگر اشکش جاری شود و دل را به "بیت الاحزان" تو روان کند ...

مرا بخوان یا مولاتی ، یا فاطمة اغیثینی

نوشته شده در پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 11:49 قبل از ظهر توسط احسان| |

ای کاش فدک این همه اسرار نداشت
ای کاش مدینه در و دیوار نداشت
فریاد دل محسن زهرا این است:
ای کاش درِ سوخته مثمار نداشت

نوشته شده در پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط احسان| |
Page Rank Tool