صبح
ای فارق سپیده ی ایمان ز شام کفر، باشد غیاب روی تو ما را، غیاب صبح.
مهربان ... مهربان بيادعاي من، محبوب، معشوق، جاودان انگار ميلرزم ، انگار لحظههاي آخر يك قرار، يك ديدار ، يك سال است ... التهاب، خوف، شوق، اميد همگي در هم آميختهاند. انگار قيامتي است ميدانم با حضور تو ، از اين سكون، اين جمود، اين خمودي و و اين مرگ ، خارج خواهم شد. ميدانم باز در حضور تو ، زنده ميشوم تولدي دوباره آغازي سبز امشب شب وصال است امشب شب بازگشت است از آن دورهاي خيلي دور از اندوه ، از انتظار امشب شب عبور است امشب شب گذر است از جدايي ، از فراق مرا در اين راه ، ملالي است و آن دوري شما من امشب راهيام. بار خود بسته ام. عزم خود جزم نمودهام. تو را به خدا دست از سرم برندار، مرا رها نكن، مرا به خويش وامگذار. مسافر من، غريب آشناي من راستي از آن دورترها چه خبر، از آن دورهاي دور از ما، از غربت ؟! تپشهاي گاه گدار قلبم ، اين دلشورهي عجيب تلخ و شيرين ، اين شور عاشقي ... همگي براي توست. براي آنكه شايد تو بيايي ، شايد تو را ببينم، شايد ... حس ميكنم دوباره در كنارم هستي ... حس ميكنم دوباره در كنارم هستي ... و من در حضور تو ... نميدانم چرا امشب كه تنها ميشوم، بغض راه گلويم را ميگيرد، اشك در چشمانم حلقه ميزند، نفس تنگ ميشود، بدن ميلرزد. در اين فكرم كه يك سال ديگر هم گذشت. دوازده ماه ديگر هم گذشت و هنوز خبري از ماه شب چهارده من نيست. چرا اين همه دوري؟ چرا اين همه غربت و تنهايي؟ چرا ... ؟! هميشه با خودم ميگفتم، نباشد آن دلي كه دل تو را بشكند، مباد آن كسي باعث حجابت شود! اما دريافتهام كه هنور؛ من هستم، هنوز موجودم و تو هنوز ... نازنينم ، مهربانم حق داري كه غمين باشي . حق داري كه دل مهربانت شكسته باشد. اما تو بر ما رحم كن به بيكسي بي تو ، به بيپناهي بي تو ، به بيچارگي بي تو. اللّهم عجّل لوليّك الفرج. احسان 29/12/85 دستم به نوشتن نمی رود. چشم تاب دیدن ندارد. گوشم را نای شنیدن نیست. یلدای غیبت در این شب یلدای غیبت چشمها در خواب غفلت غوطهورند

بهار چیست بی روی تو؟
بهار من تویی. آری ، تو ای مولا.

ازحال و هوایم که خبر داری مولا !
بهار شد نیامدی !
بهار شد نیامدی !
سکوتی سخت،
بر شب سایه افکنده است.
شهر،
در پشت سکوتی سهمگین،
خفته است.
و تنها شمع بیدار است
و میسوزد
تا آن لحظهی موعود فرا رسد . . .


