صبح
ای فارق سپیده ی ایمان ز شام کفر، باشد غیاب روی تو ما را، غیاب صبح.
بیا مولا، بیا محبوب، بیا سرور، بیا ، بیا و بیا. در تاريخ خواهند نوشت...! اي رفيق، اگر آن روز ـ روز شكفتن ـ جمع شما را ترك گفتم به اختيار خويش نبود كه من ركن ثابت حلقهي رفقا بودم و تو خود ميداني! بلكه ندايي در درونم به جوشش آمده بود، يكي كه انگار خودم بودم، اما نه، من نبودم. مدام نهيبم ميزد و فكرم را پاره ميكرد؛ و من در آن لحظات با شما مشغول بازي بودم؛ اما جاي ديگری سير ميكردم، كـه ناگــه خــون به شــقـيقـهام دويـد "آيـا بهراستي، ما براي خوشگذراني و بازي آفريده شدهايم؟!" ي رفيق به شبنم اين گل شستشو يافتم. پاك و سرزنده، چون طفلي كه ميدود در مسير باد، همپاي نسيم. به وجد آمدم آن روز، با خود گفتم بيابمش اين محبوب مهرآفرين را، تا آرام گيرد آتشـي كـه با شـنيدن نامـش بر جـانم شـعله ميكشد و واي از آن وقت كه دلت را كسي ببرد و واي از آن روز كه در خاطرت بنشيند. يادش بهخير، آن كلام لطيف كه در روزگار رفاقتمان بين ما رســم بـود: "پـدر خـاطـر خـواهـي بســوزد!" بهراستي بسوزد! اي رفيق، مرا ببخش اگر لحن اين عريضه با نثر نامهي تو متفاوت است. اين را خداي ناكرده به حساب فخرفروشي مگذار كه حسن عراقي هنوز همان لوتي خوشپنجه ميتواند باشد، گرچه حقير به آن دوران به همان ديد مينگرم كه عُقلا به گردو بازيِ طفلان كوچه و بازار. بگذريم، هر آنچه جز يادش از ذهنم محو شده بود، هر آنچه جز نامش، نام زيبايش، برايم زشت مينمود. چون طفلي محتاج آغوش مادر، به اشـتياق گرمـاي وجـودش ميگريستم، ميناليدم، به هر كجا كه احتمال زيارتش ميرفت با سر ميشتافتم و خاك آن ديار به جارو بر مژگان ميزدودم. كه ناگه، روزي، كه شاداب بود گل مهر و محبتش، از سجده كه سر برداشتم دستي به شانهام نشست. نام تو بر زبان من آمد؛ زبانه شد سيل گدازههاي خروشان روانه شد گفتم به خاك، نام تو را؛ جنگلي سرود گفتم به شعر، نام تو را؛ عاشقانه شد گفتم به باد، نام تو را؛ گردباد گشت گفتم به رود، نام تو را؛ بيكرانه شد گفتم به راه، نام تو را؛ رفت و رفت و رفت... گفتم به لحظه، نام تو را... ؛ جاودانه شد اين حرفها كه همهمهاي در غبار بود... باران نرمِ نامِ تو آمد؛ ترانه شد 
می بینم ،خنجر درختان در افقی دور ، آرام سینه آسمان را دریده این رنگ خونبار این صحنه ! عجیب غرق افکارم نمی دانم چرا انقدر افگارم!
دوباره می نگرم آن دور ، ماتم مبهوتم از این تعظیم ! می خواهم پرواز کنم کمی با من باش ای دل ای هوش! تخیل ! مرا بیازمای! بیا همراه شویم در این سرخی،
ناگهان دیده را تاریکی پوشاند تنها بر پهنه افق خورشید رنجور می آرامد ، می بینم در فرازم دشت را می بینم خالی از سبزی است، اما کجا دریا ست؟ می شنوم صدایی از دور شاید این موجی است که ساحل خورده سیلی وار گشته .
آسمان می تپد ، رعد می زند ، رگبار آتش بر سرم چون تازیانه میجهد ای وای من گم گشته ام، اما چرا اینجا در این دوری دراین پهنا، نه مردی راستواری بر پهنه ی این دشت خالی ، بر نمی تازد سواری ، کودکی ، مردی نمی بینم نمی دانم صدایی ناله شاید هم فغانی !
بلند شدم زمین بر نمی تابد ، من آگاهم جلو آنجا جلوتر می روم شاید ببینم اندکی بهتر ولی دیر است شاید می روم من ، مصمم گشته ام سرگشته ام.
شفق آرام می خسبد ولی این تیرگون روز سیاهی همچنان تاریک تر تاریک تر تاریک تر...
شاید شما هم بنگرید آیا نمی بینید نوری ؟ من صدایی ناله ای شاید که آهی !
نه قلبم گشته تاریک ای خدا! شاید فقط اندک زمانی لازم است و لیک می دانم، نمی دانم نمی دانم چرا باید چنین روزی به این گرمی و خورشیدش چو شیدایی زمانی، لمحه ای ، نوری ، شعاعی می زند شاید غباری می رسد شاید سواری می رسد
در درون دل دوصد پندار دارم لیک می دانم که آن شیدا که آن نورسته از راهی است نا پیدا زمین گرم است و تاریک و غم من سوزناک است،
صدا هر لحظه بر من می رسد پیداتر از قبلش ولی قلبش همانجا مانده بر دوشم، من این را نیز می دانم صدا را می شناسم.
به پروازم ، چو بالا می روم نورم چو عنقایم به پروازم زمان را چون جمود خشم مولا ولی محبوب را جستم. نمی یابم! نمی یابم!
صدا آهسته در آغوش تکرار است می بینم از آن سرخی که دیدم نور، می بینم، خدایا! نور می بینم حسینی را رها در راه حق مظلوم می بینم کسی دیگر نمانده دشت تنها گشته عالم تار گشته ، مرغ حق بیمار گشته ، صدا در حس بیمارم طنین اندازگشته، صدایی هست آنرا ...
بهشتی را گشوده یافتم من، بهشتی را رها و سرفرازان یافتم من ولیکن آسمان این را نمی بیند صدا نزدیک گشته
مرا شاید دوباره کار با محبوب افتاده، نمی دانم چرا دل بسته ام. شاید صدایی دور باشد ولی گرما مرا مجذوب کرده ...
در تاريخ خواهند نوشت كه من در دوران جواني دوستاني داشتهام؛ آري داشتم!
در تاريخ خواهند نوشت كه من شاگرد عبافروشی بودهام؛ آري بودم!
در تاريخ خواهند نوشت كه حسن بندهي روسياه درگاه باريتعالي به خوشگذراني و عشرت مشغول بوده! آري! اما آيا نامهي امروز تو را هم در تاريخ ثبت خواهند نمود؟ نميدانم!
"اي شيخ فلنگ را كه بستي بازي سرد شد، همه از كيف افتاديم، اما تو رفتي رخت عُبّاد پوشيدي و بساط بر هم زدي! نارو زدي رفيقِ نامرد!"
و برخاستم كه خود را نجات دهم، فرار كردم كه جواب سؤالم را بيابم. آشفته، حيران، پرسهزنان در كوي و خيابان، بيآنكه مقصدي معين داشته باشم و يكباره خود را در مقـابل مسـجد جـامع شـهر يافتم و گوشهاي خلوت، دور از نمازگزاران، كنج شبستان. زانوهايم را بغل گرفته بودم و سرم را روي زانوهايم. چشمهايم بسته و همه جا تاريك. خسته بودم و سرگشته.
دلم ميخواست عمري بخوابم، بيخيال و آسـوده، اما طنينِ صـداي واعـظ بـالاي منبـر نميگذاشـت؛ از درِ گوشهايم وارد ميشد، اما از دروازهي آن خارج نميگشـت، بلكـه مـوج مـيشـد و ميكوفت خود را به ساحل وجودم، پرتلاطم. سخن از مهرِ مهربان امامي بود! آنقدر غرّيد و خروشيد كه واعظ درونم را نيز شكوفا كرد و ناگاه گلي سر برآورد و شكفت بر كوير دلم. سوسني رنگ و نرگسي چشم، گل مهرِ مهربان امام شيعيان، مهدي عليهالسلام.
"حسن عراقي، مهمان نميخواهي؟".
اي رفيق اگر مردمان به منزل من رفت و آمد دارند، بساطي نيست كه من به راه انداخته باشم؛ بلكه از شوق ديدار آن مهربان و به خاطر شنيدن اين حكايت است. من بودم و او نجاتم داد و مباد روزي كه به رفيقان نارو بزنم، خداي ناكرده و قدومت هميشهي ايام سر چشمم. سرت به درد آمد... راستي در تاريخ خواهند نوشت آن مهربان امام يك هفته در منزل حسن عراقي مهمان بودند. 


