صبح
ای فارق سپیده ی ایمان ز شام کفر، باشد غیاب روی تو ما را، غیاب صبح.
بند چهارم
ما در غم روی تو ز بیخودشدگانیـــــم درعشق توومهر تورسوای جهانیـم درسینه نهفتیم خیال لب لعلـــــــــــت چون لاله به دل داغ ازاین فکرنهانیم مردیم از این غم که شدی یار به اغـیار با این غم جانکاه چه سازیم؟ ندانیم تا روی گلت خنـــــده به گلزار دگر کرد بلبل صفت ازجورتودرجوش وفغانیم جز روی تو در مسجد ودر دیر نبینیـم جز نام تو درمکتب عشق تونخوانیم برما نسزد تهمت بی مهر و و فایــــــی ما اهل وفاییم و چو خورشید عیانیـم تا پای در عشق تو نهاديــــم در اين ره بی پا و سرو زارو زخود بي خبرانيــم. ما گوهر عشقیم که بازار نداریم
افتاده به خاکیم و خریدار نداریم **** این شعر را از وبلاگ "راوی" برداشت کرده ام.
تا به حال فکر کرده اید که چرا نفس می کشید؟ چرا حجمی از هوا را به درون و برون ریه های خود راهنمایی میکنید؟ لحظه ای باید تا بایستیم، بنگریم کجا ایستاده ایم، تا کنون چه کرده ایم، و در اندک زمان باقیمانده مان چه می توانیم بکنیم؟ و او، خالق ما، از ما چه می خواهد و چه انتظار دارد؟ ** این متن را از وبلاگ "نسیم سبز" به جهت زیبایی آن انتخاب کرده ام.
شاید بگویید که برای زنده ماندن، ولی آیا صرف زنده ماندن هدف شماست؟
چرا می خواهید زنده بمانید؟ تنها می خواهید زنده بمانید تا چند سال طعم شیرین و تلخ زندگی را بچشید و بعد خداحافظ؟
چند روزی از دلبستگی های دنیاییمان کامجویی کنیم و سپس شربت مرگ نوش کنیم؟
به کجا چنین شتابان؟
در گرداب زمان گرفتار آمده ایم و غفلت، ریشۀ تفکرمان را پوسانده و تکرار و روزمرگی بر بال های اندیشه مان بند اسارت افکنده و اجازۀ پر گشودنی به ما نمی دهد.
تنها نفس می کشیم تا جسممان طراوت و شادابی خود را از دست ندهد ولی غافل از روحمان، هیچ به فکر غذای شادی آور او نیستیم. 
آنها که زودتر این ایست را تجربه کنند و تدبیری بیاندیشند، به یقین سود برده اند و آنها که در آخرین ثانیه های عمر خود این ایست را تجربه می کنند، طعم تلخ حسرت را در زیر زبان خود می چشند و زیر لب زمزمه میکنند " افسوس که جوانی را از دست دادیم."
و این چه بد فرجامی است برای انسانیت.

