صبح
ای فارق سپیده ی ایمان ز شام کفر، باشد غیاب روی تو ما را، غیاب صبح.
نميدانم در غروب جمعه چه رازي نهفته است؟ آسمان آبی است اما دلت حال غروب ابريترين روزهاي پائيز را دارد. اگر جمعه زيباترين روز ارديبهشت با گلهاي سرخ هم كه باشد، دلتنگي غروب ابري به جانت پنجه ميكشد. دلت بهانه ميگيرد، هيچ چيز آرامت نميكند، قرار از دلت ميرود، ناگاه به خود ميآيي و ميبيني كه قطرات اشك به آرامي تمام صورت را پوشانده است. در غروب جمعه چه رازي نهفته است؟ اين اشكها از كجا آمدهاند؟ بهانهي گريه چيست؟ اي كاش دلت با گريه آرام ميگرفت! گريه تو را بيقرار ميكند و دلتنگي بيشتر به جانت پنجه ميكشد. گاهي كه آسمان ابري است و خيال باريدن دارد، دلتنگتر ميشوي؛ گريهات به گريهي غريبانهي آسمان ميپيوندد، به خاطر ميآوري؛ تابستان يا بهار هم باشد فرقي نميكند، دلتنگي غروب جمعه يكي است. برميخيزي و مفاتيح را ميگشايي، صبح را همراه با طلوع آفتاب "ندبه" در فراق "او" آغاز كردهاي، غروب را با "سمات" به پايان ميبري و بر سجادهي نماز مغرب كه ميايستي و قامت به نماز ميبندي، احساس غريبي داري! احساس اينكه او نيز در جايي از همين زمين قامت به نماز بسته است! دست به دعا برداشته است و ميخواند: "الهي أنجز لي ما وَعَدْتَني" غريبي تنها كه منتظر يك جمعهي خاص است، جمعهي فرج، جمعهي ظهور، جمعهي نجات. "اللّهمَّ عَجَّلْ لِوَليِّكَ الفَرَجْ"


