تبليغاتX
صبح

صبح

ای فارق سپیده ی ایمان ز شام کفر، باشد غیاب روی تو ما را، غیاب صبح.

خدایا!  ما مدعیان دروغین انتظاریم. حرف از چشم­انتظاری محبوب می­زنیم، اما به اندازه­ی ساده­ترین مردمان هم گوش به زنگ آمدنش نیستیم. الفبای انتظار را به ما بیاموز و لذت انتظار واقعی را به ما بچشان.

خدایا! اگر بناست که آن محبوب آسمانی را فقط چشم­های پاک ببینند، پس آلودگان سر بر شانه­ی که بگذارند؟

خدایا! به چه کار می­آید این چشم اگر به روی آن عزیز غائب از نظر گشوده نشود و به چه کار می­آید این دل اگر قربانی ظهور نگردد؟

خدایا! همراهی، همدمی، هم­نفسی... به ستوه آمدیم از این همه بی­کسی!

خدایا! در این وانفسای آخرالزمان که عموم خلائق بنده­ی نان یا برده­ی شیطان گشته­اند، جرعه­ای آزادگی نصیب ما فرما!

خدایا! شیعه­ی آخرالزمان را همین شرمساری بس که محبوبش مدام از و کند - و لا ناسین لذکرکم و او هیچ یادش نکند، ما را از این شرمساری برهان!

خدایا! تنها چاره­ی جاهلیت این زمان، ظهور حجت خاتم است. در فرجش تعجیل فرما!

خدایا! به که باید گفت؛ جز خودت که هجرت محبوب، ریشه­ی طاقتمان را سوزانده و درخت وجودمان را به خشکی نشانده است، پس خدایا هجرت محبوب را پایان ده.
نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط احسان| |

ميلاد با سعادت امام موسی کاظم عليه‌السلام، را به تمامي شيعيان و دوستان امام زمان عليه‌السلام تبريك عرض مي‌نمايم.

نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط احسان| |

انتظار: كلمه‌اي ژرف و معنايي ژرف‌تر،

انتظار: خوني در رگ زندگي و قلبي در سينه‌ي تاريخ،

انتظار: خط بطلان بر همه‌ي كفرها، نفاق‌ها و ستم‌ها،

انتظار: روزنه‌اي به خورشيد؛ در درون تاريكي‌ها و سردي‌ها،

انتظار: ايستادن در كشاكش لحظه‌هاي دوري و حسرت، پر كشيدن و پرواز كردن در آسمان اميد،

   به دميدن سپيده دمان چشم داشتن و به اميد طلوع خورشيد؛ زيستن،

  در برابر انبوه مشكلات زمانه قرار گرفتن و چون كوه استوار بودن،

  در تراكم هواهاي كشنده‌ي اختناق‌ها؛ به وزيدن نسيم‌هاي حيات بخش رهايي؛ اميد بستن،

  و به آرزوي پديدار گشتن روزهاي طلايي ارزش‌هاي جاويد؛ زنده ماندن.

  و امّا: «بهترين اعمال، در انتظار فرج بودن»
نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط احسان| |

سخني با غم‌آودترين دل‌ها

 

اي عزيز اين نخستين باري نيست كه قلبِ
شكوهمندت درهم مي‌پيچد؛ چرا كه از دورترين
افق‌ها بر غربتت نظاره‌گرم.
اي عزيز، اين اولين سيلي دَدمنشانه‌اي نيست
كه بر عارض از شبنم لطيف‌ترت نواخته مي‌شود.
اي عزيز، تو كه خود آشناي ويرانه‌هايي!
اي عزيز، تو كه خود مَحرم سكوت و خلوتي!
اين نخستين باري نيست كه نگاه معصومت از
لابلاي غلطان اشك، بر خاك‌ها و خاكسترها مي‌خرامد
اي عزيز، تو كه خود آشناي بقيعي از چه رو‌ اينسان مي‌گريي؟!
اي عزيز
اي مَحرم شب‌هاي بي‌چراغ؛ از چه رو چون شمع‌ مي‌سوزي؟!
اي عزيز، گام‌هايت بوسه گاه خرابه‌‌هاست.
از چه مي‌گريي
چنين غريبانه و تنها؟!
اي عزيز، از چه رو بر مزار مادر نشسته‌اي و برنمي‌خيزي؟!
اي عزيز، اين آرامگه آشوب‌ زده‌ي پدرِ توست؟!
يا كه بقيعي ديگر است؟!
اي آرام دلم،
اي زاير بقيع سامرّا،
اي وارث نينواي سامرّا،
اي ميراث‌دار محلّه‌ي بني‌هاشم،
به راستي غربت علي را در تو مي‌بينم.
به راستي مظلوميّت زهرا، از سيمايت هويداست.
به راستي تنهايي حسن و سوز حسين و ...
اي عزيز جز اشك و آه بضاعتي مرا نيست تا نثارت كنم
و جز زمزمه‌هاي انتظار؛ در نگاهم نمي‌جوشد
مرا جز غريوي بغض آلود نيست كه مرهم سينه‌ات كنم
فريادي به سطوت تندرها و سوز صاعقه‌ها كه:

 

اللّهُمَ عَجِّل لِوَليّكَ الْفَرج

نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1384ساعت 8:52 قبل از ظهر توسط احسان| |
Page Rank Tool