صبح
ای فارق سپیده ی ایمان ز شام کفر، باشد غیاب روی تو ما را، غیاب صبح.
خدایا! ما مدعیان دروغین انتظاریم. حرف از چشمانتظاری محبوب میزنیم، اما به اندازهی سادهترین مردمان هم گوش به زنگ آمدنش نیستیم. الفبای انتظار را به ما بیاموز و لذت انتظار واقعی را به ما بچشان. خدایا! اگر بناست که آن محبوب آسمانی را فقط چشمهای پاک ببینند، پس آلودگان سر بر شانهی که بگذارند؟ خدایا! به چه کار میآید این چشم اگر به روی آن عزیز غائب از نظر گشوده نشود و به چه کار میآید این دل اگر قربانی ظهور نگردد؟ خدایا! همراهی، همدمی، همنفسی... به ستوه آمدیم از این همه بیکسی! خدایا! در این وانفسای آخرالزمان که عموم خلائق بندهی نان یا بردهی شیطان گشتهاند، جرعهای آزادگی نصیب ما فرما! خدایا! شیعهی آخرالزمان را همین شرمساری بس که محبوبش مدام از و کند - و لا ناسین لذکرکم – و او هیچ یادش نکند، ما را از این شرمساری برهان! خدایا! تنها چارهی جاهلیت این زمان، ظهور حجت خاتم است. در فرجش تعجیل فرما! ميلاد با سعادت امام موسی کاظم عليهالسلام، را به تمامي شيعيان و دوستان امام زمان عليهالسلام تبريك عرض مينمايم. انتظار: كلمهاي ژرف و معنايي ژرفتر، انتظار: خوني در رگ زندگي و قلبي در سينهي تاريخ، انتظار: خط بطلان بر همهي كفرها، نفاقها و ستمها، انتظار: روزنهاي به خورشيد؛ در درون تاريكيها و سرديها، انتظار: ايستادن در كشاكش لحظههاي دوري و حسرت، پر كشيدن و پرواز كردن در آسمان اميد، به دميدن سپيده دمان چشم داشتن و به اميد طلوع خورشيد؛ زيستن، در برابر انبوه مشكلات زمانه قرار گرفتن و چون كوه استوار بودن، در تراكم هواهاي كشندهي اختناقها؛ به وزيدن نسيمهاي حيات بخش رهايي؛ اميد بستن، و به آرزوي پديدار گشتن روزهاي طلايي ارزشهاي جاويد؛ زنده ماندن. سخني با غمآودترين دلها اي عزيز اين نخستين باري نيست كه قلبِ اللّهُمَ عَجِّل لِوَليّكَ الْفَرج
شكوهمندت درهم ميپيچد؛ چرا كه از دورترين
افقها بر غربتت نظارهگرم.
اي عزيز، اين اولين سيلي دَدمنشانهاي نيست
كه بر عارض از شبنم لطيفترت نواخته ميشود.
اي عزيز، تو كه خود آشناي ويرانههايي!
اي عزيز، تو كه خود مَحرم سكوت و خلوتي!
اين نخستين باري نيست كه نگاه معصومت از
لابلاي غلطان اشك، بر خاكها و خاكسترها ميخرامد
اي عزيز، تو كه خود آشناي بقيعي از چه رو اينسان ميگريي؟!
اي عزيز
اي مَحرم شبهاي بيچراغ؛ از چه رو چون شمع ميسوزي؟!
اي عزيز، گامهايت بوسه گاه خرابههاست.
از چه ميگريي
چنين غريبانه و تنها؟!
اي عزيز، از چه رو بر مزار مادر نشستهاي و برنميخيزي؟!
اي عزيز، اين آرامگه آشوب زدهي پدرِ توست؟!
يا كه بقيعي ديگر است؟!
اي آرام دلم،
اي زاير بقيع سامرّا،
اي وارث نينواي سامرّا،
اي ميراثدار محلّهي بنيهاشم،
به راستي غربت علي را در تو ميبينم.
به راستي مظلوميّت زهرا، از سيمايت هويداست.
به راستي تنهايي حسن و سوز حسين و ...
اي عزيز جز اشك و آه بضاعتي مرا نيست تا نثارت كنم
و جز زمزمههاي انتظار؛ در نگاهم نميجوشد
مرا جز غريوي بغض آلود نيست كه مرهم سينهات كنم
فريادي به سطوت تندرها و سوز صاعقهها كه:


