صبح
ای فارق سپیده ی ایمان ز شام کفر، باشد غیاب روی تو ما را، غیاب صبح.
با اشک هاش، دفتر خود را نمور کرد ذهنش ز روضه های مجسّم عبور کرد در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد احساس کرد، از همه عالم جدا شدست در بیت هاش، مجلس ماتم به پا شدست در اوج روضه، خوب دلش را که غم گرفت وقتی که میز و دفتر و خودکار، دم گرفت وقتش رسیده بود، به دستش قلم گرفت مثل همیشه، رخصتی از محتشم گرفت باز این چه شورش است که در جان واژه هاست شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست می رفت سمت روضه ی یک شاه کم سپاه آیینه ای ز فرط عطش می کشید آه انبوه ابر نیزه و شمشیر بود و ماه شاعر رسیده بود به گودال قتله گاه فریاد زد که چشم مرا پر ستاره کن! مادر بیا به حال حسینت نظاره کن بی اختیار شد، قلمش را رها گذاشت دستی ز غیب، قافیه را « کربلا » گذاشت یک بیت بعد، واژه « لب تشنه » را گذاشت تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت حس کرد، پا به پاش، جهان گریه می کند دارد غروب فرشچیان گریه می کند با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید؟ بر روی خاک و خون، بدنی را رها کشید او را چنان فنای خدا بی ریا کشید بر پیکرش به جای کفن، بوریا کشید در خون کشید قافیه ها را، حروف را از بس که گریه کرد تمام « لهوف » را اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت این بند را جدای همه، روی نیزه ساخت خورشید سر بریده، غروبی نمی شناخت بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود او کهکشان روشن هفده ستاره بود خون جای واژه، بر لبش آورد و بعد از آن پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن در خلسه ای عمیق، خودش بود و هیچ کس شاعر کنار دفترش افتاد از نفس سروده: سیدحمیدرضا برقعی آدرس: http://mfa121.persianblog.ir/post/67/ غدير، تموّج تاريخ نبوت است در جاودانگي ولايت؛ كه زلال پرشكنجش، ناي جان را مي نوازد و التهاب راه دشوار آينده را فرو مي نشاند. ما با پيامبر و علي همراهيم و جبرئيل را در پيام رساني خداي و در خاتميت بعثت مي نگريم و نواي: "بَلِّغ ما انزل اليك..."
ای کاش می توانستم همچون ابر
بهاری در فراقش زار بگریم شاید کمی از بار غم دلم کاسته شود و توانم کشید،
این غم فراق را
ولی او خود غمگین تر است،
شکوفه های محبتم را نوازش می کند و در
کنارشان می ماند و
با آب چشم و نور وجودش این شکوفه ها را به تربیت می
نشیند تا که شاید بر بوستان عالم شکفته شوند
و من چه بیرحمانه می خشکانم این شکوفه ها را
و من چگونه بر آفتاب پشت می کنم و طلوعی را چشم به راهم، که او، نورش تمامی وجودم را در بر گرفته
و من در غفلتم
مولای من یک سال دیگر نیز گذشت!
این بار سریعتر و دهشتناک تر! برای من به سان برق بود و برای تو هر لحظه
اش غربت بیشتر.
نمی توانم خودم را ببخشم، ولی از بخشش تو نا امید نیستم.
می دانم که 365 روز سالم را به یادت نبودم،
لا اقل آنچنان که دل مشغول
روزمرگی هایم بودم، به یاد تو نبودم.
به درونم که می نگرم، صفای دلم سال گذشته بیشتر بود. اشک از گوشۀ چشمانم راحت تر سرازیر می شد ،ولی امسال را چه کنم ....
خدای من! بر ما مپسند که سالی دیگر را بدون دیدار او شروع کنیم. بر ما سخت است، سخت .... خدایا
آكنده از رحمت بعثت؛
اما عطشناك ماندگاري آن
در رايحه امامت.


